تبلیغات
پیغام مدیر : به شما كاربر گرامی سلام عرض می كنم . امیدوارم در این وبلاگ دقایقی خوبی را سپری كنید . برای آگاهی از امكانات این وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه این وبلاگ را مشاهده نمایید .
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :
كل نظرات :
ایجاد صفحه : - ثانیه

روز اولی که دیدمش تو حال و هوای شیطنت دوران بچگیم بودم ...
که یهو چشمم افتاد به چشماش ...
گفتم اینم از شکار امروز، این یکی هم مثل بقیه مخشو می زنم و حالشو می برم
اما اون با بی محلی اون روزش آتیش زد به دل و جونم ... راستشو بخوای دیوونه شدم
خواستم هیچی و هیچکس نباشه جز خودمو خودش.
بعد از مدتها دنبالش دویدن و منتظر اومدن دوشنبه پنجشنبه های هفته بالاخره شمارمو با
هزار مکافات بهش دادم اما اون ...
زنگ نزد !
یه روز دیگه که دیدمش رفتم دنبالش، با بی محلی نشست تو تاکسی . گفتم
زنگ نمی زنی ؟
با ابروهاش بهم فهموند نه !
تو خودم کلافه شدم و گذاشتم رفتم ...
از یکی از شهرهای اطراف میومدم، خسته و گرما زده ...
وقتی رسیدم شهرمو پیاده شدم اونطرف خیابون چشمم افتاد به یه فرشته (!)
خودش بود ...
بی اختیار پریدم اونطرف خیابون و بعد اون کنارش نشستم تو تاکسی.
با شیطنتی که ازم سراغ می رفت شمارمو گرفتم طرفش اما اون گفت نه !
از من اسرار بود و از اون انکار ... افتادم به خواهش ... خواهشم اثر کرد و بالاخره ازم گرفت.
گفتم حتما زنگ بزن کاره مهمی باهات دارم.
با نگاه تعجب وارش اون روز هرچی بود تموم شد ...
حالا از این موضوع 15 سال میگذره ... منو عشقم و غزل و امیرعلی خوب و خوش (!) کنار هم زندگی می کنیم ...
ندارم فرصتی تا لحظه ی مرگ
بود بر شاخه هایم آخرین برگ
تو پنداری که شب چشمم به خواب است
ندانی این جزیره غرق آبست
به حال گریه می خوانم خدا را
به حال دوست می جویم شما را
زبس دل سوی مردم کرده ام من
در این دنیا تو را گم کرده ام من
مرا در عاشقی بی تاب کردی
کجا هستی دلم را آب کردی
نه اکنون بلکه عمری، روزگاریست
که پیش روی ما غمگین حصاریست
بود روز تو برای ما شب تار
صدایت می رسد از پشت دیوار
کلام نازنینت مهر جوش است
صدایت در لطافت چون سروش است
بدا ، روز و شب ما هم یکی نیست
شب ما بهر تو همگام روز است
به وقت صبح تو ما را شب آید
در آن هنگامه جانم بر لب آید
کویرم من، تو گلشن باش ای یار
به تاریکی تو روشن بــاش ای یار
از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست. تو باید از آنها دست بکشی.
از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکیبایی زاده رنج و سختی است.
شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است.
از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری.
از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر، و به من نزدیکتر و نزدیکتر می کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد،
خدا گفت: نه!
بایسته آن است که تو خود سر برآوری و ببالی اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوی.
من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفریند از خدا خواستم و باز گفت: نه.
من به تو زندگی خواهم داد، تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری.
از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند.
و خدا گفت: آه، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم!
ز لیلی من شنیدم یا علی گفت
به مجنون چون رسیدم یا علی گفت
مگر این وادی دارالجنون است
که هر دیوانه دیدم یا عــلـی گـفـت
نسیمی غنچه ای را باز می کرد
به گوش غنچه کم کم یا علی گفت
چـمـن با ریـزش بـاران رحـمـت
دعایی کرد و او هم یا علی گـفـت
یـــقـیــن پـروردگــار آفریــنــش
به موجودات عالم یا عـلـی گـفـت
خمیر خاک عالم را سرشتند
چو بر می خواست آدم یا علی گفت
مسیحا هم دم از اعجاز می زد
زبس بیچاره مریم یا عـلـی گفت
علی را ضربتی کاری نمی شد
گمانم ابن ملجم یـا عـلـی گفت
مگر خیبر ز جایش کنده می شد
یقین آنجا علی هم یا علی گفت
سه درد آمد به جانم هر سه یکبار
اسیری و غریبی و غم یــار
اسیری و غریبــی چــاره دارد
غم یــار و غم یــارو غم یـــار
عشق از ازلســت و تا ابد خواهـــد بـود
جوینده عشق بی عدد خواهــــد بـــود
فــردا کـــه قــیـامــــت آشــــکــار گـــــردد
هر دل که نه عاشق است رد خواهد بود
در باغ دلت شاخه ای از یاس نبود
اشکت که چکید دیدم المـاس نبود
بعد از نگه تو عاقبت فهمیدم
در شهر تو کس طالب احساس نبود
گرفتم شیشه ی مهرت به دستم
ز عطر بوسه هایت مست مستم
به پای جام چشمـهـــایت عزیــزم
تمام هستی خود را شکســتــم ....
All Rights Reserved 2005-2006 © asisam.MihanBlog.Com
Best Resolution : 1024 X 768