تبلیغات
عاشقم و عاشقم باش
منوی كاربری

این وبلاگ را صفحه خانگی خود كن !    به مدیر وبلاگ ایمیل بزنید !    این وبلاگ را به لیست علاقه مندی های خود اضافه كنید !

پیغام مدیر : به شما كاربر گرامی سلام عرض می كنم . امیدوارم در این وبلاگ دقایقی خوبی را سپری كنید . برای آگاهی از امكانات این وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه این وبلاگ را مشاهده نمایید .

نظرسنجی
آدرس های دیگر
صفحات وبلاگ
1 2

لینك به ما / لوگوی دوستان
لینك به ما


لوگوی دوستان

آمار وبلاگ
امروز :

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

كل مطالب :

كل نظرات :

ایجاد صفحه : - ثانیه

چهارشنبه 7 شهریور 1386
عاشق نشدی و گرنه می فهمیدی
                 
            پاییز بهاریست كه عاشق شده است

نوشته شده توسط مژرام ساعت 09:08 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عاشقانه ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

چهارشنبه 7 شهریور 1386
اجازه هست...؟
اجازه هست بشم فدات...؟

اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خنده هات...؟

شب كه میاد یواش یواش با چشمك ستاره هاش

اجازه هست از آسمون ستاره كش برم برات...؟

اجازه هست بیای پیشم یه كم بگم دوستت دارم؟

تو هم بگی دوستم داری بارون بشم دل ببارم

بریم تو باغ اطلسی بی رنج و درد بی كسی

بهت بگم اجازه هست گل رو موهات بذارم

اجازه هست خیال كنم تا آخرس مال منی...؟

خیال كنم دل منو با رفتنت نمی شكنی

اجازه هست خیال كنم بازم میای می بینمت؟

نوشته شده توسط مژرام ساعت 09:08 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عاشقانه ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

چهارشنبه 7 شهریور 1386
سنگ
یه روز دل نشست با خودش فكر كرد و گفت:

سنگ می شم

سنگ شد و رفت میونه سنگها نشست

اما بعد از مدت كوتاهی عاشق یه سنگ دیگه

 شد.      SmileySmiley
نوشته شده توسط مژرام ساعت 08:08 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عاشقانه ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

چهارشنبه 7 شهریور 1386
عبرت
مردان همیشه یك آغوش بی تجربه را

 برای آغوش پر تجربه خود می خواهند.


نوشته شده توسط مژرام ساعت 08:08 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عاشقانه ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

شنبه 6 مرداد 1386
سلام asisam

روز اولی که دیدمش تو حال و هوای شیطنت دوران بچگیم بودم ...

که یهو چشمم افتاد به چشماش ...

گفتم اینم از شکار امروز، این یکی هم مثل بقیه مخشو می زنم و حالشو می برم

اما اون با بی محلی اون روزش آتیش زد به دل و جونم ... راستشو بخوای دیوونه شدم

خواستم هیچی و هیچکس نباشه جز خودمو خودش.

بعد از مدتها دنبالش دویدن و منتظر اومدن دوشنبه پنجشنبه های هفته بالاخره شمارمو با

هزار مکافات بهش دادم اما اون ...

زنگ نزد !

یه روز دیگه که دیدمش رفتم دنبالش، با بی محلی نشست تو تاکسی . گفتم

زنگ نمی زنی ؟

با ابروهاش بهم فهموند نه !

تو خودم کلافه شدم و گذاشتم رفتم ...

از یکی از شهرهای اطراف میومدم، خسته و گرما زده ...

وقتی رسیدم شهرمو پیاده شدم اونطرف خیابون چشمم افتاد به یه فرشته (!)

خودش بود ...

 بی اختیار پریدم اونطرف خیابون و بعد اون کنارش نشستم تو تاکسی.

 با شیطنتی که ازم سراغ می رفت شمارمو گرفتم طرفش اما اون گفت نه !

از من اسرار بود و از اون انکار ... افتادم به خواهش ... خواهشم اثر کرد و بالاخره ازم گرفت.

گفتم حتما زنگ بزن کاره مهمی باهات دارم.

با نگاه تعجب وارش اون روز هرچی بود تموم شد ...

حالا از این موضوع 15 سال میگذره ... منو عشقم و غزل و امیرعلی خوب و خوش (!) کنار هم زندگی می کنیم ...

نوشته شده توسط مژرام ساعت 11:07 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عاشقانه ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

شنبه 6 مرداد 1386
لحظه ی مرگ

ندارم فرصتی تا لحظه ی مرگ

                                        بود بر شاخه هایم آخرین برگ

تو پنداری که شب چشمم به خواب است

                                        ندانی این جزیره غرق آبست

به حال گریه می خوانم خدا را

                                        به حال دوست می جویم شما را

زبس دل سوی مردم کرده ام من

                                        در این دنیا تو را گم کرده ام من

مرا در عاشقی بی تاب کردی

                                        کجا هستی دلم را آب کردی

نه اکنون بلکه عمری، روزگاریست

                                        که پیش روی ما غمگین حصاریست

بود روز تو برای ما شب تار

                                       صدایت می رسد از پشت دیوار

کلام نازنینت مهر جوش است

                                       صدایت در لطافت چون سروش است

بدا ، روز و شب ما هم یکی نیست

                                       شب ما بهر تو همگام روز است

به وقت صبح تو ما را شب آید

                                       در آن هنگامه جانم بر لب آید

 

             کویرم من، تو گلشن باش ای یار

             به تاریکی تو روشن بــاش ای یار

نوشته شده توسط مژرام ساعت 11:07 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عاشقانه ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

شنبه 6 مرداد 1386
خواستم از خدا ...!!

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست. تو باید از آنها دست بکشی.
از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکیبایی زاده رنج و سختی است.
شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است.
از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری.
از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر، و به من نزدیکتر و نزدیکتر می کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد،
خدا گفت: نه!
بایسته آن است که تو خود سر برآوری و ببالی اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوی.
من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفریند از خدا خواستم و باز گفت: نه.
من به تو زندگی خواهم داد، تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری.
از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند.
و خدا گفت: آه، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم!

 

نوشته شده توسط مژرام ساعت 10:07 ق.ظ موضوع مطلب :‌ جک و پیامک (!) ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

شنبه 6 مرداد 1386
شکلات ...
من یه شكلات گذاشتم توی دستش... اون یه شكلات گذاشت توی دستم... من بچه بودم... اون هم بچه بود... سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد... دید كه منو میشناسه... خندیدم... گفت "دوستیم؟" ... گفتم "دوست دوست" ... گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستی كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ... خندیدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ... گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده میشن.... یعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستیم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستیم" ... خندیدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت میخواد یه تا بذار... اصلا" یه تا بكش از این سر دنیا تا اون دنیا... اما من اصلا" تا نمیذارم" ... نگاهم كرد... نگاهش كردم... باور نمی كرد... میدونستم... اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهمید...
گفت "بیا برای دوستی مون یه نشونه بذاریم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات... هر بار كه همدیگه رو می بینیم یه شكلات مال تو ، یكی مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ... هر بار یه شكلات میذاشتم توی دستش... اون هم یه شكلات توی دست من... باز همدیگه رو نگاه می كردیم... یعنی كه دوستیم... دوست دوست... من تند شكلاتم رو باز می كردم و میذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكیدم... می گفت "شكمو! تو دوست شكمویی هستی!" ... و شكلاتش رو میذاشت توی یه صندوق كوچولوی قشنگ... می گفتم "بخورش!" ... می گفت "تموم میشه... میخوام تموم نشه... برای همیشه بمونه" ...
صندوقش پر از شكلات شده بود... هیچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم "اگه یه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن یا كرمها ، اون وقت چیكار می كنی؟" ... گفت "مواظبشون هستم" ... می گفت "میخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستیم" ... و من شكلات میذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره" ...
یه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بیست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده م.... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظی كنه... میخواد بره.... بره اون دور دورها... میگه "میرم ، اما زود بر می گردم" ... من میدونم ، میره و بر نمی گرده... یادش رفت شكلات به من بده... من یادم نرفت... یه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "این برای خوردن" ... یه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "این هم آخرین شكلات برای صندوق كوچیكت" ... یادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خندیدم... میدونستم دوستی من تا نداره... میدونستم دوستی اون تا داره... مثل همیشه... خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هیچكدومشون رو نخورد... حالا با یه صندوق پر از شكلات نخورده چیكار می كنه؟!
نوشته شده توسط مژرام ساعت 10:07 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عاشقانه ,

ویرایش شده در یکشنبه 7 مرداد 1386 و ساعت 07:07 ق.ظ

لینك ثابت | نظرات ()

شنبه 6 مرداد 1386
یا علی

ز لیلی من شنیدم یا علی گفت

                             به مجنون چون رسیدم یا علی گفت

مگر این وادی دارالجنون است

                             که هر دیوانه دیدم یا عــلـی گـفـت

نسیمی غنچه ای را باز می کرد

                            به گوش غنچه کم کم یا علی گفت

چـمـن با ریـزش بـاران رحـمـت

                             دعایی کرد و او هم یا علی گـفـت

یـــقـیــن پـروردگــار آفریــنــش

                             به موجودات عالم یا عـلـی گـفـت

خمیر خاک عالم را سرشتند

                             چو بر می خواست آدم یا علی گفت

مسیحا هم دم از اعجاز می زد

                             زبس بیچاره مریم یا عـلـی گفت

علی را ضربتی کاری نمی شد

                             گمانم ابن ملجم یـا عـلـی گفت

مگر خیبر ز جایش کنده می شد

                             یقین آنجا علی هم یا علی گفت
نوشته شده توسط مژرام ساعت 10:07 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عاشقانه ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

شنبه 6 مرداد 1386
دو بیتی


سه درد آمد به جانم هر سه یکبار

                                      اسیری و غریبی و غم یــار

اسیری و غریبــی چــاره دارد

                                      غم یــار و غم یــارو غم یـــار


عشق از ازلســت و تا ابد خواهـــد بـود

جوینده عشق بی عدد خواهــــد بـــود

فــردا کـــه قــیـامــــت آشــــکــار گـــــردد

هر دل که نه عاشق است رد خواهد بود


در باغ دلت شاخه ای از یاس نبود

                             اشکت که چکید دیدم المـاس نبود

بعد از نگه تو عاقبت فهمیدم

                             در شهر تو کس طالب احساس نبود


گرفتم شیشه ی مهرت به دستم

ز عطر بوسه هایت مست مستم

به پای جام چشمـهـــایت عزیــزم

تمام هستی خود را شکســتــم ....

نوشته شده توسط مژرام ساعت 10:07 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عاشقانه ,

ویرایش شده در یکشنبه 7 مرداد 1386 و ساعت 07:07 ق.ظ

لینك ثابت | نظرات ()


This Template Designed By Theme.MihanBlog.Com And Davood Jafari